در سوگ یک "رابطه"
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 16:43
اینکه یک دوست مهم و قدیمی را که دلت با او ماجراهایی دارد از دست بدهی، و معنای از دست بدهی در این جمله این باشد که او از این دنیا برود، خیلی سخت است. چون تو به او احساس علقه ای داشته ای که خیلی برایت ارزش و معنی داشته.چون پیدا نمیشود بین هزاران هزار آدم، یک نفر که بتوانی نه فقط خاطره ها و حرفهای مگو
این متن، نه به درد دنیاتان میخورد.نه به درد عقباتان.
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 16:43
از من بعید بود که اینطور کنترل یک بحث را در جمع به عهده بگیرم. من چنین آدمی نیستم. دارم فکر میکنم این حسی که ازش گفتم کجای من پنهان شده بود که خبر نداشتم؟ دارم فکر میکنم بیخود گیر داده ام به این دلتنگی؟ خودم هم میدانستم که حرف زدن ازش بیهوده است. خودم خوب میدانستم که هرگز هیچ بحث و همفکری، تو را برن
نگار گمشده
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 16:43
امروز ، چند دقیقه بعد از اینکه پیشنهاد داد باهم آبمیوه بخوریم، متوجه شدم که باید به او جواب نه بدهم.بحثی که از قبلش شروع کرده بودیم، کم کم به نقطه پایان میرسید. این بار، به نقطه پایان واقعی. قبلا هم جواب نه داده بودم.ولی بعد تصمیم گرفته بودم فرصت دوباره ای به او بدهم . فرصتی که فقط ثابت کرد تصمیم دف
کز نیستان تا مرا ببریده اند..
-
تاریخ: 1396/2/28 ساعت: 20:42
به سمت خودم که میایم، برهوت است... در تنهایی خودم که دقت میکنم، حیران و مضطرب میشوم. حجم عظیم تنهاییم مرا در خودش فرو میبرد. اینجا تاریک تاریک است. هیچ نقطه روشنی نیست. هیچ امیدی نیست. "من"، یک بن بست بزرگ است. بن بستی که امید هر راه یافتنی را برایم
از فانتزی هایم
-
تاریخ: 1396/1/13 ساعت: 5:43
مثلا تصورش را میکنم که در آن زمان های دور، دور به اندازه هزار و چهارصد و اندی سال قبل، یک روزی وارد مدینه بشوم. پوشیده روی و غریبه مسلک. بعد از مردم کوچه و بازار، سراغ منزل امام هادی را بگیرم. پیدایش کنم و دم در بایستم به یک تماشا کردن دقیق، یک ایستادن طولانی... مثلا سائلان مختلف بیایند و بروند. مثل
ن.
-
تاریخ: 1395/9/18 ساعت: 19:55
همه مان میمیریم. امروز رفتند دیدن یکی از دوستان بابا. توی مالزی بوده با دوستانش. مشغول تفریح. ناغافل بدحال شده. ناغافل! بعد فهمیده اند که بدحالیش ریشه دار تر از این حرف ها ست. از کدام حرف ها؟ از "بدحالی" صرف. سرطان پیشرفته دارد. یک دفعه فهمیدند. ناغافل. همه تنش را گرفته. حتی مغزش را. حتی بند انگشت ...
(بدون عنوان)
-
تاریخ: 1395/9/18 ساعت: 19:54
زنده رودم، چه بیقرارانه دلم میخواهد تپش های قلبم را نثار کنم. مهر بورزم. بی تکلف. بی چشمداشت هیچگونه پاسخی. بی ذره ای رنجش از دریافت نکردن هیچ چیزی در ازای مهرم. و تنها چون این همان چیزی است که تمام وجود من فریاد میکند و میخواهد. چه بیقرارم برای دنیاهای بزرگتر. مثل کودک نوپایی که هنوز راه رفتن نمی...